ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98

خرید بک لینک

آخرین مطالب

    امکانات وب

    ♦️روزی باران شدیدی می بارید.ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد.در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.ملا داد زد: آهای فلانی!کجا با این عجله؟همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت.چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.فریاد زد: آهای ملا!مگر حرفت یادت رفته؟تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم!!! ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98...

    ما را در سایت ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98 دنبال می‌کنید

    برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 12:52

    مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خوددارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟" او می گوید: "شن"مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید: دوچرخه!بعضی وقت ها دید ما محدود میشود و موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند!برچسبها: مطالب جالب و پند آموز ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98...

    ما را در سایت ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98 دنبال می‌کنید

    برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 12:52

    ♦️مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنهکفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه...اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد. اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.گفتند: پس خوابه! طلاها رو بزاریم زیر جعبه...بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن!!یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد...برچسبها: مطالب جالب ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98...

    ما را در سایت ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98 دنبال می‌کنید

    برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 12:52

    صفحه بندی